Friday, 27 December 2013

خوابِ تکراری

دیدن یک خواب مکرر از سال‌های خیلی‌ دور: آسانسوری که با سرعت برق به زمین اصابت می‌کند یا برعکس سقف را می‌شکافد و به آسمان پرتاب می‌شود...
احساس معلق بودن بین زمین و آسمان.

گاهی هم پرواز
حس بندبازی را دارم که در ارتفاع بلند، روی طناب نازکی راه می‌رود و پیوسته باید تعادل خود را حفظ کند وگرنه روشن نیست چه بر سرش خواهد آمد...

Sunday, 27 October 2013

یک خیال واقعی‌

سوار ماشین که شدم متوجه حضور هیچ‌چیزی پشت سرم نبودم. هنوز پنجاه متری رانندگی نکرده بودم که متوجه شدم منو دنبال می‌کنه. درست چسبیده بود به شیشه عقب ماشین. اول فکر کردم خیالاتی شدم، اما هربار که دزدکی از آینه به عقب نگاه می‌کردم در همان حالت قبلی می‌دیدم‌ش... کنجکاوی امانم را بُرید و ماشین را زدم کنار. باران ریزی می‌بارید و نور بنفشِ سرخابی مایل به نارنجی فضا را پر کرده بود. یک‌قدم که رفتم به سمت‌ش، یک‌قدم رفت عقب. سرعتم را زیاد کردم تا شاید بگیرم‌ش، اما بی‌فایده بود. وقتی‌ به‌خودم آمدم، دیدم توی خیابان درحال دویدنم و انگار می‌خواستم با دست‌ آسمان را چنگ بزنم! تازه یادم افتاد در داستان‌های قدیمی خوانده بودم که تا به‌حال هیچ‌کسی به رنگین‌کمان نرسیده!

Sunday, 22 September 2013

تنها نخواهم ماند

گفت این‌جا نشسته‌ام کنار آب. شب و شراب و یک صندلی‌ِ خالی‌... و عطر پیچ امین‌الدوله
هوس کردم بروم و جای خالی‌ آن صندلی‌ را پُر کنم

تنها نخواهم ماند

Saturday, 14 September 2013

تو را نمی‌خواهند



تحمل همه‌چیز را دارم الی‌ این درد به‌خصوص. دستپاچه‌ام می‌کند... بی‌قرارم می‌کند

به‌یاد حرف دوستی‌ می‌افتم: مطالعه را فراموش نکن. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و تو می‌مانی و به‌ترین یارت، کتاب. به ندای درون گوش می‌دهم و دستم به‌سمت کتابخانه می‌رود. کتابی‌ را بیرون می‌کشم و به آن نگاه می‌کنم. عنوان‌اش زن زیادی‌ست از جلال آل‌احمد. پوزخند تلخی‌ می‌زنم و در دلم می‌گویم لعنت بر این انتخاب.

کتاب یادگار اوست. یادگار همان اولین دیدار. مقدمه‌اش سخت است، نمی‌خوانم. ورق می‌زنم و به اولین داستان می‌رسم. سمنوپزان... زنی‌ در آب‌انبار خانه هوویش سم می‌ریزد و... داستان اول حالم را بدتر می‌کند و سرانجام کتاب به کتابخانه برمی‌گردد.

باز هم دستپاچه‌ام و دلهره دارم. سرم را می‌کنم زیر لحاف و باز هم فکر و خیال. مرا دوست دارد. می‌دانم. از رفتن من خوش‌حال نیست. آخر سوگلی حرم‌سرای‌اش هستم. اما من سوگلی بودن را نمی‌خواهم. می‌خواهم یکی‌یک‌دانه قلب او باشم... نمی‌شود... این‌را نمی‌خواهد. این‌جور چیز‌ها هم زور که نیست. گله و شکوه‌ای هم نیست.

از ناله‌های عاشقانه‌ خوشم نمی‌آید. مظلوم‌نمایی هم که حالم را بد می‌کند. به همین خاطر این شعر زیبا را تقدیم می‌کنم به خودِ خودم که دست از پا خطا نکردم و در هر شرایطی وفادار ماندم                ... 

شبیه هیچ‌کسی نیستی، خودت هستی
برای این‌که همینی، تو را نمی‌خواهند


 

آخر نوشت: منتظر محو شدنم هستم

Monday, 26 August 2013

دیوِ به خواب رفته



کاسب‌های «سوق حمدیه» (بازار دمشق) آن قدر گیر می‌دادند تا از آن‌ها خرید کنی و ول‌ات هم نمی‌کردند... سماجت‌شان گاهی مجبورم می‌کرد با عربی‌ دست‌وپا شکسته بلغور کنم پول ندارم، نمی‌خرم و از این جور چیزها... در این بین، کسی هم به من شک نکرد که قصدم از این بازارگردی‌های بی‌رویه و خرید نکردن‌ها چیست! راست‌اش بعد از مدت‌ها دوری از وطن وقتی‌ سر از سوقِ پرهیاهوی حمدیه درآوردم، خودم را در بین هم‌ولایاتی‌های عزیز از هرکجای ایران دیدم. کاروان‌های زوار، از اقصی نقاط ایران با پلاکارت‌های رنگ‌وارنگ حضور داشتند... کاروان مراغه، اردبیل، یزد، کرمانشاه، اصفهان و... نمی‌دانم چرا کشش عجیبی‌ به پیرزن‌های چارقد سفید با مو‌های حنا کرده و چادر نماز داشتم! ذوق‌زده و مثل آهن‌ربا، دنبال‌شان می‌رفتم و می‌رفتم تا جایی که نگاه‌های مشکوک آنان من‌را از رفتن باز می‌داشت... درست روز آخر که بعداز کلی صبر و اشتیاق قرار بود عازم تهران شوم، باز هوای سوق به سرم زد. باور کنید خودم هم نمی‌دانستم در آن شلوغی به‌دنبال چه هستم که ناگهان پسرک۹-۸ ساله‌ای جلوی من سبز شد. کمی‌ مرا برانداز کرد و ناگهان شروع کرد تندتند به عربی‌ حرف زدن. چیزی از حرف‌های‌اش دستگیرم نشد. آمدم بگویم مافی مساری (پول ندارم نمی‌خرم، ممنون). که یک‌دفعه دست‌اش را زد به کمرش و انگار چیزی یادش آمده باشد، با اندک لهجه‌ای گفت: حاج‌خانم! می‌گم رنگ‌مو نمی‌خوای؟ کرم نیوآ، ماتیک، عطر زنانه، نمی‌خوای؟ من مات‌ومبهوت به او نگاه می‌کردم که این پسرک دمشقی چه خوب فارسی حرف می‌زند. بعد‌ها برایم توضیح دادند که اکثر دست‌فروش‌ها و کسبه دمشق به علت وفور زوار ایرانی‌، فارسی را در همین حد رفع نیاز بلد هستند و این چیز عجیبی‌ نیست. با کمی مکث و آغشته با تعجب به فارسی جواب دادم که نه پسرم چیزی نمی‌خواهم. نمی‌دانم چیزی هم زیرلب به عربی‌ گفت یا نه؛ اما تا آمدم چیزی بگویم، در میان ازدحام جمعیت ناپدید شد...
حالا پس از گذشت سال‌ها و سفر به هزارتوی خاطرات، می‌اندیشم تاثیر نگاه این پسرک که تا امروز با من همراه است، عجیب‌تر از فارسی حرف زدن او بود! بچه‌های خیابان و کار... از خودم می‌پرسم حالا او کجاست؟ آیا تفنگ به دوش در جنگ با اسد است یا غم نان وادارش کرده در صف سربازان بشار، در مقابل مردم‌ باشد و یا...؟! نمی‌دانم چرا آن زمان‌ سوری‌ها را جور دیگری می‌دیدم؟ فکر می‌کردم این‌ها هرچه‌قدر هم نیازمند باشند، تنها دغدغه‌شان فلافل، بستنی و باقلواست و سیاست در آن‌ها نفوذی ندارد! قبل از اوضاع فعلی سوریه و پیش از سفر به‌ دیار و یار، بارها به دمشق سفر کردم.. همیشه بوی قهوه بود و هِل و فلافل و دیگر هیچ. اما حالا...

Sunday, 28 July 2013

ایمان

چه‌جوری خودت رو در دست گردباد زندگی‌ رها می‌کنی؟ گاهی‌ از این‌همه جرات و اطمینان تو حیرانم.
 شاید هم به آن وسعت بی‌واژه اعتماد دربست داری

Tuesday, 9 July 2013

نسیم تغییر

یک‌سال و اندی بود که درصدد تغییراتی‌ در زندگی‌‌ام بودم. اما هربار با هر تلاشی، خوش‌بختانه یا بدبختانه نمی‌دانم، با درهای بسته مواجه می‌شدم. کم‌کم داشتم بی‌خیال تغییر و تحول می‌شدم که دوباره خ.ر. سمج درونم نگذاشت. وقت‌وبی‌وقت نهیب می‌زد که: پاشو! تغییر و تحولی‌ صورت نمی‌گیره تا تو تکون نخوری...

یکی دوهفته پیش که منچستر از آمدن تابستان ناامید بود یک‌روز برای انجام تنها خلاف[بخوانید عادت زشت] همیشگی‌‌ام به حیاط رفتم. سخت مشغول تفکر و[ با عرض پوزش] پک زدن به سیگار بودم که نسیم لطیفی صورتم را نوازش کرد. چنان دل‌چسب و خوشایند بود که من خرافه‌وار «نسیم تغییر» تصورش کردم.

حالا دوهفته بعد، تغییراتی‌ به سرعت برق‌وباد رخ داده و من شدیدن دستپاچه‌ام . دستپاچه از این‌که آیا آمادگی این تحولات بزرگ در زندگی‌‌ام را دارم یا نه؟!

Monday, 24 June 2013

Dearest Nelson

You understood that hate will create more hate, and love is a better option... You understood that when we pass eachother by, instead of cutting the connection between us by the blade of hate, by only seeing our differences and not our similarities, we can only cause pain...
You understood, but many still don't...
Your great soul and your vision changed and still changing the mind of many.
You are a breath of fresh air in the dirty, bloodthirsty, beastly world of politics.

For your beautiful flowing soul I love you. For your genius I respect you.




Friday, 14 June 2013

شاید زین‌پس

مارا به‌جز خیال‌ات فکری دگر نباشد
در هیچ‌سر خیالی زین خوب‌تر نباشد...

Saturday, 8 June 2013

وقتی‌ کتمان کردی


قسم به آن لحظه 
که مُردم
تمام شدم
سوختم...

Tuesday, 28 May 2013

یا رب امان ده ...

ای منعم آخر بر خوان وصلت
 تا چند باشیم از بی‌نصیبان؟


https://soundcloud.com/homayounfans/gham-ba-tabiban

Tuesday, 21 May 2013

تخیل ما جزییات می‌سازد

خیلی‌ خوب متوجه بودم وقتی‌ حرفی‌ برای گفتن نبود و من الکی‌ به رفت‌وآمد مردم توی سالن انتظار نگاه می‌کردم با چشمان زیبا و سیاه‌اش از پشت نقاب‌ دارد یواشکی مرا دید می‌زند. از قد و قواره‌ و حرف زدنش معلوم بود که سن‌وسالی ندارد . من‌هم چندبار یواشکی و از گوشه چشم به او نگاه کردم. توی ذهنم داشتم مجسم می‌کردم که : «باید چه‌قدر زیبا باشه، اون‌چیزی که من ازش می‌بینم فقط چشم‌هاشه که وای فوق‌العاده قشنگن» ... یک‌دفعه وسوسه شدم که نقاب‌اش را کنار بزنم و صورت‌اش را ببینم. توی این فکر‌ها بودم که خانم پرستار به‌دادم رسید و اسم‌اش را صدا زد. دستپاچه هم‌راهش رفتم داخل مطب. عجولانه و بی‌حوصله نقاب‌اش را از صورت‌اش برداشت... زهی خیال باطل. اصلن به آن زیبایی که تصورش کرده بودم نبود. حتا حالت چشمان‌اش هم تغییر کرده بود... از خیال‌پردازی که کرده بودم خنده‌ام گرفت. کمی‌ بعد با خودم گفتم شاید تمام خاصیت نقاب به همین باشد؛ وسوسه

Wednesday, 15 May 2013

All that I want is nothing in the end

I close my eyes and open my heart
my hands reach out of my heart and find a rope
I pull as hard as I can and reach the end
I find all that I wanted
with both arms I hold all that I wanted so tight...
cannot believe the joy and happiness within

I open my eyes and there's nothing out there
Out there, there's nothing
absoloutly nothing
nothing whatsoever...


Sahar Bahiraei

Sunday, 28 April 2013

اسیر زمین

بال‌زنان آرام و آهسته به زمین فرود آمد. نور نقره‌ای رنگِ ماه همه چیزی بود که برای زندگی‌ جاودانی‌اش نیاز داشت. خوش‌بختی‌اش را باور نمی‌کرد. با خودش گفت: همین است سرزمین جاودانگی من؛ زمین...و به‌خواب فرو رفت. چمشمان‌اش را که باز کرد به‌جای نور نقره‌ای ماه، رگه‌های طلایی نور خورشید را دید که نیمی از بدن او را به رنگِ برنز درآورده بود. کمی که گذشت، دیگر توانِ بال زدن و فرار نداشت. در مدت زمان کوتاهی به یک مجسمه کاملن برنجی تبدیل شده بود. آری؛ سرزمین جاودانی‌اش را یافته بود، اما اسیر برای همیشه...

سحر بحیرایی- منچستر | آوریل ۲۰۱۳

شرح عکس: موجود افسانه‌ای نیمه انسان ساخت منطقه‌ی لرستان
قرن هفتم یا هشتم پیش از میلاد 

Monday, 18 March 2013

آمدن بهار مبارک‌ت باد!

بهار را دوست دارم چون‌که بی‌دریغ زیباست. در ازای تمام زیبایی‌ها و نشاطی که به تو می‌بخشد هیچ‌چیز از تو نمی‌کاهد
یک عاشق تمام عیار است.
با لب‌های خندان و چشمانی باز می‌رسد. نرم و مهربان در آغوشت می‌گیرد، جوری که غصه‌هایت فراموشت می‌شود. بی‌اختیار امیدوار می‌شوی به زنده بودن‌ات و دل‌ت می‌خواهد در این سمفونی ملایمِ رنگ و عطرِ طبیعت شرکت کنی...

هرکجا هستی‌ امیدوارم که از جادوی بهار بی‌نصیب نمانی... لب‌ات خندان و قلب‌ات پر از مهر باشد و هم‌چون بهار بی‌دریغ با همگان زیبایی‌هایت را سهیم شوی.

آمدن بهار مبارک‌ت باد!

Friday, 15 March 2013

Music; language of the world

We often long for the past, crave for the future and forget the present... 
A moment in solitude, stillness and a great piece of music... 
magic happens and suddenly all is clear. 
 

Ramzi Aburedwan - Rahil

Sunday, 3 March 2013

به جهان که دیده صیدی که بترسد از رهایی؟

آخر شب به او گفته بود تمام آرزوهایش را روی کاغذ بنویسد
صبح که بیدار شد، کوهی از آرزو‌های مچاله شده‌اش را زیر میز کارش پیدا کرد

Friday, 22 February 2013

روزی، روزگاری

یک‌روز سر ظهر مادرش ‌مقداری پول دستش داد و برای اولین‌بار از او خواست که برود نان بگیرد... در صف نانوایی، تا نوبت به او رسید نانوا گفت : نون تمام شد!
انگار دلش نمی‌خواست این فرصت را از دست بدهد و دست‌خالی به‌خانه برگردد .برای همین بود که تصمیم گرفت به نانوایی دورتری برود!
تا آن‌جا دوید و وقتی نانوایی را خلوت دید، نفس راحتی‌ کشید اما نفس‌نفس‌زنان گفت: آقا می‌شه ۱۰تا نون بدید؟ شاطر و دیگرکارکنان نانوایی با تعجب به جثه کوچک او نگاه کردند. آقای نانوا با لهجه شیرین ترکی‌ پرسید: دخترم مطمئنی ۱۰تا نون می‌خوای؟
جواب داد: بله‌بله آقا! مامانم گفته ۱۰تا نون بگیرم...
درحالی‌که نان‌ها را روی دست‌هاش جابه‌جا می‌کرد و سعی
می‌کرد درد داغی آن را به روی خود نیاورد، به سختی زنگ در را به‌صدا درآورد... مادر هنوز در را باز نکرده با عصبانیت از پشت اف‌اف گفت: معلومه تا حالا کجا بودی؟
با ترس ولی خوش‌حال از آن‌که دست‌خالی نیست ، خود را به آشپزخانه رساند. از پشتِ دیواری از نان روی دست‌هاش که حالا به داغی نان‌ها هم عادت کرده بود، پیروزمندانه ماجرا را تعریف کرد ... مادر برای چند لحظه ساکت شد و ناگهان زد زیر خنده و گفت:
- دختر! حالا با این‌همه نون‌بربری چه‌کار کنیم؟

Sunday, 17 February 2013

Life lesson...

"Approach life as if the whole of creation is conspiring to do you good!"

Wednesday, 30 January 2013

از دریچه مشبک چشم‌هایم

باد سردی می‌وزد و صدای زوزه‌اش در دلم می‌پیچد. به انتهای این جاده‌ی خالی‌ و خاکی چشم می‌دوزم مبادا شمایلی از دور پدیدار شود... قفل و دخیل‌های این‌جا سال‌هاست که پوسیده‌اند و گره‌ی کوری به دل‌شان نشسته است. آخرین قفل را که آویخت؟ آخرین دخیل را که بست؟ این چندمین زمستان است که این‌جا ایستاده‌ام؟

Tuesday, 22 January 2013

شاید برای شما اتفاق نیافتاده باشد!

بچه‌هایش که حالا بزرگ شده بودند کلی به‌ش غر می‌زدند که باید با کاسب‌های محل چانه بزند و زود تسلیم قیمتی که آن‌ها گفتند نشود. حتا برایش مثال زده بودند که مثلا اگر اکبر آقا میوه‌فروش گفت سیب کیلویی ۳تومان بگوید دیروز از اصغر آقا گرفتم ۲ تومان و باید تخفیف بدهی و از این حرف‌ها . او هم با خودش عهد بسته بود که از این به بعد چانه بزند...
چیزی نمی‌گذرد که سروکله مرغ‌فروش دوره‌گردی در کوچه‌شان پیدا می‌شود و او سراسیمه چادر به سر می‌کند و به کوچه می‌رود. می‌پرسد مرغ‌ها را دانه‌ای چند حساب می‌کنی و آقای دوره‌گرد مرغ‌فروش جواب می‌دهد دانه‌ای ۱۵ تومان. هول‌زده و پریشان می‌گوید نمی‌خرم. چندروز پیش از فلان مرغ‌فروش خریدم ۲۰ تومان. از ۲۰تومان کم‌تر بدهی‌ نمی‌خرم که نمی‌خرم!

Thursday, 10 January 2013

Atacama: the desert of the past


Somewhere that you might call the end of the world, right at the edge of Chile there is a desert called Atacama. The land so dry and barren and the air so thin that hardly any living creatures can survive there. Yet this place attracts certain groups of people.  People who are in search of the past. In the high Chilean desert, astronomers look at the furthest stars, archaeologists dig into the human past, and relatives search for the remains of Pinochet’s victims… This land holds an enormous amounts of asteroids that hit the earth, fossils and carvings on rocks by pre-Colombian shepherds and something else, too : Human remains of thousands of victims that have been tortured and massacred by Pinochet’s dictatorship who have been buried there.
The documentary “Nostalgia for the light” made by Patricio Guzmán  tells a story of astronomers who look at the stars 8million light years away from us, archaeologists who dig for pre-historical art and a handful of women who are in search for the remains of their loved ones, whether it was their husbands , brothers or any other relatives…
I watched this documentary about five times. Apart from the great story it tells, it has some of the most amazing sceneries captured in this film.