سوار
ماشین که شدم متوجه حضور هیچچیزی پشت سرم نبودم. هنوز پنجاه متری رانندگی
نکرده بودم که متوجه شدم منو دنبال میکنه. درست چسبیده بود به شیشه عقب
ماشین. اول فکر کردم خیالاتی شدم، اما هربار که دزدکی از آینه به عقب نگاه
میکردم در همان حالت قبلی میدیدمش... کنجکاوی امانم را بُرید و ماشین را
زدم کنار. باران ریزی میبارید و نور بنفشِ سرخابی مایل به نارنجی فضا را
پر کرده بود. یکقدم که رفتم به سمتش، یکقدم رفت عقب. سرعتم را زیاد کردم
تا شاید بگیرمش، اما بیفایده بود. وقتی بهخودم آمدم، دیدم توی خیابان
درحال دویدنم و انگار میخواستم با دست آسمان را چنگ بزنم! تازه یادم
افتاد در داستانهای قدیمی خوانده بودم که تا بهحال هیچکسی به رنگینکمان
نرسیده!
This comment has been removed by the author.
ReplyDeleteجقدر دلم برای رنگین کمان تنگه
ReplyDelete