Tuesday, 9 July 2013

نسیم تغییر

یک‌سال و اندی بود که درصدد تغییراتی‌ در زندگی‌‌ام بودم. اما هربار با هر تلاشی، خوش‌بختانه یا بدبختانه نمی‌دانم، با درهای بسته مواجه می‌شدم. کم‌کم داشتم بی‌خیال تغییر و تحول می‌شدم که دوباره خ.ر. سمج درونم نگذاشت. وقت‌وبی‌وقت نهیب می‌زد که: پاشو! تغییر و تحولی‌ صورت نمی‌گیره تا تو تکون نخوری...

یکی دوهفته پیش که منچستر از آمدن تابستان ناامید بود یک‌روز برای انجام تنها خلاف[بخوانید عادت زشت] همیشگی‌‌ام به حیاط رفتم. سخت مشغول تفکر و[ با عرض پوزش] پک زدن به سیگار بودم که نسیم لطیفی صورتم را نوازش کرد. چنان دل‌چسب و خوشایند بود که من خرافه‌وار «نسیم تغییر» تصورش کردم.

حالا دوهفته بعد، تغییراتی‌ به سرعت برق‌وباد رخ داده و من شدیدن دستپاچه‌ام . دستپاچه از این‌که آیا آمادگی این تحولات بزرگ در زندگی‌‌ام را دارم یا نه؟!

2 comments:

  1. عجيبه كه گاهي كارها اينچنين گره ميخوره ولي به قول برادرم اينقدر سعي نكن با همه چيز بجنگي گاهي بايد قبول كرد و تسليم شد

    با آرزوي بهترينها

    ReplyDelete
  2. قبول دارم که گاهی‌ باید همه‌چیز رو سپرد به دست تقدیر. به هم‌چنین من‌هم برای شما به‌ترین‌ها رو آرزو دارم

    ReplyDelete