یکسال
و اندی بود که درصدد تغییراتی در زندگیام بودم. اما هربار با هر تلاشی،
خوشبختانه یا بدبختانه نمیدانم، با درهای بسته مواجه میشدم. کمکم
داشتم بیخیال تغییر و تحول میشدم که دوباره خ.ر. سمج درونم نگذاشت.
وقتوبیوقت نهیب میزد که: پاشو! تغییر و تحولی صورت نمیگیره تا تو تکون
نخوری...
یکی دوهفته پیش که منچستر از آمدن تابستان ناامید بود یکروز برای انجام تنها خلاف[بخوانید عادت زشت] همیشگیام به حیاط رفتم. سخت مشغول تفکر و[ با عرض پوزش] پک زدن به سیگار بودم که نسیم لطیفی صورتم را نوازش کرد. چنان دلچسب و خوشایند بود که من خرافهوار «نسیم تغییر» تصورش کردم.
حالا دوهفته بعد، تغییراتی به سرعت برقوباد رخ داده و من شدیدن دستپاچهام . دستپاچه از اینکه آیا آمادگی این تحولات بزرگ در زندگیام را دارم یا نه؟!
یکی دوهفته پیش که منچستر از آمدن تابستان ناامید بود یکروز برای انجام تنها خلاف[بخوانید عادت زشت] همیشگیام به حیاط رفتم. سخت مشغول تفکر و[ با عرض پوزش] پک زدن به سیگار بودم که نسیم لطیفی صورتم را نوازش کرد. چنان دلچسب و خوشایند بود که من خرافهوار «نسیم تغییر» تصورش کردم.
حالا دوهفته بعد، تغییراتی به سرعت برقوباد رخ داده و من شدیدن دستپاچهام . دستپاچه از اینکه آیا آمادگی این تحولات بزرگ در زندگیام را دارم یا نه؟!
عجيبه كه گاهي كارها اينچنين گره ميخوره ولي به قول برادرم اينقدر سعي نكن با همه چيز بجنگي گاهي بايد قبول كرد و تسليم شد
ReplyDeleteبا آرزوي بهترينها
قبول دارم که گاهی باید همهچیز رو سپرد به دست تقدیر. به همچنین منهم برای شما بهترینها رو آرزو دارم
ReplyDelete