باد سردی میوزد و صدای زوزهاش
در دلم میپیچد. به انتهای این جادهی خالی و خاکی چشم میدوزم مبادا
شمایلی از دور پدیدار شود... قفل و دخیلهای اینجا سالهاست که پوسیدهاند
و گرهی کوری به دلشان نشسته است. آخرین قفل را که آویخت؟ آخرین دخیل را
که بست؟ این چندمین زمستان است که اینجا ایستادهام؟
No comments:
Post a Comment