کاسبهای «سوق حمدیه» (بازار دمشق) آن قدر گیر میدادند تا از آنها
خرید کنی و ولات هم نمیکردند... سماجتشان گاهی مجبورم میکرد با عربی دستوپا
شکسته بلغور کنم پول ندارم، نمیخرم و از این جور چیزها... در این بین، کسی هم به
من شک نکرد که قصدم از این بازارگردیهای بیرویه و خرید نکردنها چیست! راستاش بعد از مدتها دوری از وطن وقتی
سر از سوقِ پرهیاهوی حمدیه درآوردم، خودم را در بین همولایاتیهای عزیز از هرکجای
ایران دیدم. کاروانهای زوار،
از اقصی نقاط ایران با پلاکارتهای رنگوارنگ حضور داشتند... کاروان مراغه،
اردبیل، یزد، کرمانشاه، اصفهان و... نمیدانم
چرا کشش عجیبی به پیرزنهای چارقد سفید با موهای حنا کرده و چادر نماز داشتم!
ذوقزده و مثل آهنربا، دنبالشان میرفتم و میرفتم تا جایی که نگاههای مشکوک
آنان منرا از رفتن باز میداشت... درست
روز آخر که بعداز کلی صبر و اشتیاق قرار بود عازم تهران شوم، باز هوای سوق به سرم
زد. باور کنید خودم هم نمیدانستم در آن شلوغی بهدنبال چه هستم که ناگهان پسرک۹-۸ سالهای جلوی
من سبز شد. کمی مرا برانداز کرد و ناگهان شروع کرد تندتند به عربی حرف زدن. چیزی
از حرفهایاش دستگیرم نشد. آمدم
بگویم مافی مساری (پول ندارم نمیخرم، ممنون). که یکدفعه دستاش را زد به کمرش و
انگار چیزی یادش آمده باشد، با اندک لهجهای گفت: حاجخانم! میگم رنگمو نمیخوای؟ کرم نیوآ، ماتیک، عطر زنانه، نمیخوای؟ من ماتومبهوت
به او نگاه میکردم که این پسرک دمشقی چه خوب فارسی حرف میزند. بعدها برایم توضیح دادند که اکثر دستفروشها
و کسبه دمشق به علت وفور زوار ایرانی، فارسی را در همین حد رفع نیاز بلد هستند و
این چیز عجیبی نیست. با کمی مکث و آغشته با تعجب به فارسی جواب دادم که نه پسرم
چیزی نمیخواهم. نمیدانم چیزی هم زیرلب به عربی گفت یا نه؛ اما تا آمدم چیزی
بگویم، در میان ازدحام جمعیت ناپدید شد...
حالا پس از گذشت سالها و سفر به هزارتوی خاطرات، میاندیشم تاثیر نگاه
این پسرک که تا امروز با من همراه است، عجیبتر از فارسی حرف زدن او بود! بچههای
خیابان و کار... از خودم میپرسم حالا او کجاست؟ آیا تفنگ به دوش در جنگ با اسد
است یا غم نان وادارش کرده در صف سربازان بشار، در مقابل مردم باشد و یا...؟! نمیدانم چرا آن زمان سوریها را جور
دیگری میدیدم؟ فکر میکردم اینها هرچهقدر هم نیازمند باشند، تنها دغدغهشان
فلافل، بستنی و باقلواست و سیاست در آنها نفوذی ندارد! قبل از اوضاع فعلی سوریه و
پیش از سفر به دیار و یار، بارها به دمشق سفر کردم.. همیشه بوی قهوه بود و هِل و
فلافل و دیگر هیچ. اما حالا...
قطعه تاثیرگذاری بود
ReplyDeleteممنون
به امید روزهای پر آرامش و آرام برای همه مردم آن منطقه
This comment has been removed by the author.
ReplyDeleteشهیرهی عزیز ممنون، منهم همین آرزو رو دارم برای تمام دنیا بهخصوص خاورمیانه.
ReplyDeleteحسینِ عزیز متاسفانه عشق رفته است و مردم متفرق، با امید برگشتن عشق
ممنونم
در این فکر بودم که چرا کار سوریه به اینجا کشید؟ سوریه کشور خوبی بود. مردمی بسیار با فرهنگ داشت. سرزمینی بود که به واقع در جوی های آن شیر و عسل جاری بود. از دیر باز مورد توجه حکمرانان قرار داشت حتی معاویه دمشق را پایتخت خود قرار داده بود.حال به هر دلیلی عده ای از مردم از حکومت اسد ناراضی شدند و اعتراض کردند و این حق هر انسانی است که اعتراض کند ولی از اینجای کار به بعد یک چیزی می لنگد. اگر در یک کشور دموکراتیک عده ای از مردم ناراضی شوند مشکل خیلی راحت بر طرف می شود.نخست وزیر استعفا می دهد و کس دیگری بجایش می آید و تمام! ولی اسد اعتراضات مردم را نادیده گرفت و از آن طرف بر حجم اعتراضات افزوده شد و اینجا اسد اشتباه دوم را مرتکب شد. دست به اسلحه برد! مردم تا مدتی کشتار را تحمل کردند ولی بعد بر اساس یک عکس العمل کاملا طبیعی آنها نیز دست به اسلحه بردند. کم کم پای کشور های دیگر هم به منطقه باز شد و سوریه میدان زور آزمایی آنان هم شد.کشور های غربی قول حمایت به مردم را داده بودند ولی تعلل آنان و مماشات اوباما باعث تشویق روسیه در حمایت های ناشیانه اش از اسد گشت و این خود باعث جری تر شدن اسد شد و این اشتباه سوم اسد در تکیه کردن به روسیه و ایران بود.در فقدان وجود یک حکومت مرکزی و جنگ خونین تمام عیار, محیط برای رشد جلبک های تروریستی در مرداب سوریه فراهم گشت .حال در وضعیت نخور و نمیر, اسد مرتکب اشتباه چهارم شد. سلاح های شیمیایی!
ReplyDeleteهمه اینها فقط از یک اشتباه ساده که براحتی قابل رفع بود آغاز گشت.استعفا! اگر اسد مانند بقیه دنیا ,همان اول کار استعفا داده بود کار به اینجا نمی کشید .همانگونه که اگر مرسی در مصر هم استعفا داده بود کار به اینجا نمی کشید. مردم سوریه حتی در پی تعویض حکومت هم نبودند و این براحتی می توانست با جانشینی یک نفر دیگر انجام شود و سوریه در آرامش و زیبایی باقی بماند.اسد کار را هم بر مردم سوریه و هم بر خودش مشکل کرد. عاقبت خوبی در انتظار او نیست. مردم سوریه تاوان سنگینی بخاطر گردنکشی او دادند. دیکتاتور سقوط خواهد کرد و آینده سوریه نامعلوم است
من سوریه رفته ام وقتی می خواستیم برویم جزوه ای به ما دادند که در ان نوشته بود: مشهور است که شام (سوریه) سرزمینی است که در آن شیر و عسل جاری است! وقتی هواپیما در فرودگاه دمشق می خواست بنشیند از پنجره نگاه کردم دیدم تا چشم کار می کرد رمل و بیابان برهوت بود!! گفتم عجب سرزمین شیر و عسلی آمدیم! بگذرم چون با تور زیارتی رفته بودیم پس طبق برنامه با تور همراه شدیم.وقتی برنامه تور را نگاه کردیم دیدیم که قرار است که هر چه قبرستان در دمشق است ما را ببرند! پس روز دوم فرار کردیم! و خود به بازدید مناطق دیدنی دمشق و بازارهای آن رفتیم. بر خلاف نظر اولینم خیلی از دمشق و محیط آن و بویژه مردم سوریه خوشم آمد . فوق العاده مودب بودند و آرامش و صفای عجیبی برقرار بود.مردم واقعا خوشبخت بودند.بقدری خوش گذشت که اکنون که جاهای دیگری را هم دیده ام باز دلم می خواست دمشق همان دمشق بود باز هم سوریه می رفتم.هوا پر از شیر و عسل بود
ReplyDeleteچای شیرین عزیز. با شما کاملن موافقم. یک چیزی این وسط بدجوری میلنگد. من بارها به سوریه و نه تنها دمشق بلکه شهرهای متفاوتاش سفر کردم. سوریه نسبت به دیگر کشورهای عربی کشور ثروتمندی نبود. اما اغلب مردم در آرامش بودند. زندگی چنان به آرامی سپری میشد که من گاهی حتا لجام میگرفت... بماند... وضعیت نابهسامان فعلی سوریه به آن بازیهایی که میگویند و میشنویم ربطی ندارد که ندارد. من درک زیادی از سیاست ندارم اما بهنظرم ما در کشورهای خاور میانه چندین دشمن داخلی داریم و به همان اندازه شاید بیشتر دشمن خارجی. به این اوضاع نابهسامان خیلی مشکوکم
ReplyDelete