Tuesday, 21 May 2013

تخیل ما جزییات می‌سازد

خیلی‌ خوب متوجه بودم وقتی‌ حرفی‌ برای گفتن نبود و من الکی‌ به رفت‌وآمد مردم توی سالن انتظار نگاه می‌کردم با چشمان زیبا و سیاه‌اش از پشت نقاب‌ دارد یواشکی مرا دید می‌زند. از قد و قواره‌ و حرف زدنش معلوم بود که سن‌وسالی ندارد . من‌هم چندبار یواشکی و از گوشه چشم به او نگاه کردم. توی ذهنم داشتم مجسم می‌کردم که : «باید چه‌قدر زیبا باشه، اون‌چیزی که من ازش می‌بینم فقط چشم‌هاشه که وای فوق‌العاده قشنگن» ... یک‌دفعه وسوسه شدم که نقاب‌اش را کنار بزنم و صورت‌اش را ببینم. توی این فکر‌ها بودم که خانم پرستار به‌دادم رسید و اسم‌اش را صدا زد. دستپاچه هم‌راهش رفتم داخل مطب. عجولانه و بی‌حوصله نقاب‌اش را از صورت‌اش برداشت... زهی خیال باطل. اصلن به آن زیبایی که تصورش کرده بودم نبود. حتا حالت چشمان‌اش هم تغییر کرده بود... از خیال‌پردازی که کرده بودم خنده‌ام گرفت. کمی‌ بعد با خودم گفتم شاید تمام خاصیت نقاب به همین باشد؛ وسوسه

No comments:

Post a Comment