یکروز سر ظهر مادرش مقداری پول دستش داد و برای اولینبار از او خواست که
برود نان بگیرد... در صف نانوایی، تا نوبت به او رسید نانوا گفت : نون
تمام شد!
انگار دلش نمیخواست این فرصت را از دست بدهد و دستخالی بهخانه برگردد .برای همین بود که تصمیم گرفت به نانوایی دورتری برود!
تا آنجا دوید و وقتی نانوایی را خلوت دید، نفس راحتی کشید اما نفسنفسزنان گفت: آقا میشه ۱۰تا نون بدید؟ شاطر و دیگرکارکنان نانوایی با تعجب به جثه کوچک او نگاه کردند. آقای نانوا با لهجه شیرین ترکی پرسید: دخترم مطمئنی ۱۰تا نون میخوای؟
جواب داد: بلهبله آقا! مامانم گفته ۱۰تا نون بگیرم...
درحالیکه نانها را روی دستهاش جابهجا میکرد و سعی میکرد درد داغی آن را به روی خود نیاورد، به سختی زنگ در را بهصدا درآورد... مادر هنوز در را باز نکرده با عصبانیت از پشت افاف گفت: معلومه تا حالا کجا بودی؟
با ترس ولی خوشحال از
آنکه دستخالی نیست ، خود را به آشپزخانه رساند. از پشتِ دیواری از نان
روی دستهاش که حالا به داغی نانها هم عادت کرده بود، پیروزمندانه ماجرا
را تعریف کرد ... مادر برای چند لحظه ساکت شد و ناگهان زد زیر خنده و گفت:
- دختر! حالا با اینهمه نونبربری چهکار کنیم؟
انگار دلش نمیخواست این فرصت را از دست بدهد و دستخالی بهخانه برگردد .برای همین بود که تصمیم گرفت به نانوایی دورتری برود!
تا آنجا دوید و وقتی نانوایی را خلوت دید، نفس راحتی کشید اما نفسنفسزنان گفت: آقا میشه ۱۰تا نون بدید؟ شاطر و دیگرکارکنان نانوایی با تعجب به جثه کوچک او نگاه کردند. آقای نانوا با لهجه شیرین ترکی پرسید: دخترم مطمئنی ۱۰تا نون میخوای؟
جواب داد: بلهبله آقا! مامانم گفته ۱۰تا نون بگیرم...
درحالیکه نانها را روی دستهاش جابهجا میکرد و سعی میکرد درد داغی آن را به روی خود نیاورد، به سختی زنگ در را بهصدا درآورد... مادر هنوز در را باز نکرده با عصبانیت از پشت افاف گفت: معلومه تا حالا کجا بودی؟
با ترس ولی خوشحال از
آنکه دستخالی نیست ، خود را به آشپزخانه رساند. از پشتِ دیواری از نان
روی دستهاش که حالا به داغی نانها هم عادت کرده بود، پیروزمندانه ماجرا
را تعریف کرد ... مادر برای چند لحظه ساکت شد و ناگهان زد زیر خنده و گفت:- دختر! حالا با اینهمه نونبربری چهکار کنیم؟
No comments:
Post a Comment