بچههایش که حالا بزرگ شده بودند کلی بهش غر میزدند که باید با کاسبهای
محل چانه بزند و زود تسلیم قیمتی که آنها گفتند نشود. حتا برایش مثال زده
بودند که مثلا اگر اکبر آقا میوهفروش گفت سیب کیلویی ۳تومان بگوید دیروز
از اصغر آقا گرفتم ۲ تومان و باید تخفیف بدهی و از این حرفها . او هم با
خودش عهد بسته بود که از این به بعد چانه بزند...
چیزی نمیگذرد که سروکله مرغفروش دورهگردی در کوچهشان پیدا میشود و او سراسیمه چادر به سر میکند و به کوچه میرود. میپرسد مرغها را دانهای چند حساب میکنی و آقای دورهگرد مرغفروش جواب میدهد دانهای ۱۵ تومان. هولزده و پریشان میگوید نمیخرم. چندروز پیش از فلان مرغفروش خریدم ۲۰ تومان. از ۲۰تومان کمتر بدهی نمیخرم که نمیخرم!
چیزی نمیگذرد که سروکله مرغفروش دورهگردی در کوچهشان پیدا میشود و او سراسیمه چادر به سر میکند و به کوچه میرود. میپرسد مرغها را دانهای چند حساب میکنی و آقای دورهگرد مرغفروش جواب میدهد دانهای ۱۵ تومان. هولزده و پریشان میگوید نمیخرم. چندروز پیش از فلان مرغفروش خریدم ۲۰ تومان. از ۲۰تومان کمتر بدهی نمیخرم که نمیخرم!
شخصیتهای نابِ دوستداشتنی که به قصهها پیوستند
ReplyDeleteشخصیتهایِ ناب دوستداشتنی همیشه به قصهها میپیوندند
ReplyDelete