Monday, 24 June 2013

Dearest Nelson

You understood that hate will create more hate, and love is a better option... You understood that when we pass eachother by, instead of cutting the connection between us by the blade of hate, by only seeing our differences and not our similarities, we can only cause pain...
You understood, but many still don't...
Your great soul and your vision changed and still changing the mind of many.
You are a breath of fresh air in the dirty, bloodthirsty, beastly world of politics.

For your beautiful flowing soul I love you. For your genius I respect you.




Friday, 14 June 2013

شاید زین‌پس

مارا به‌جز خیال‌ات فکری دگر نباشد
در هیچ‌سر خیالی زین خوب‌تر نباشد...

Saturday, 8 June 2013

وقتی‌ کتمان کردی


قسم به آن لحظه 
که مُردم
تمام شدم
سوختم...

Tuesday, 28 May 2013

یا رب امان ده ...

ای منعم آخر بر خوان وصلت
 تا چند باشیم از بی‌نصیبان؟


https://soundcloud.com/homayounfans/gham-ba-tabiban

Tuesday, 21 May 2013

تخیل ما جزییات می‌سازد

خیلی‌ خوب متوجه بودم وقتی‌ حرفی‌ برای گفتن نبود و من الکی‌ به رفت‌وآمد مردم توی سالن انتظار نگاه می‌کردم با چشمان زیبا و سیاه‌اش از پشت نقاب‌ دارد یواشکی مرا دید می‌زند. از قد و قواره‌ و حرف زدنش معلوم بود که سن‌وسالی ندارد . من‌هم چندبار یواشکی و از گوشه چشم به او نگاه کردم. توی ذهنم داشتم مجسم می‌کردم که : «باید چه‌قدر زیبا باشه، اون‌چیزی که من ازش می‌بینم فقط چشم‌هاشه که وای فوق‌العاده قشنگن» ... یک‌دفعه وسوسه شدم که نقاب‌اش را کنار بزنم و صورت‌اش را ببینم. توی این فکر‌ها بودم که خانم پرستار به‌دادم رسید و اسم‌اش را صدا زد. دستپاچه هم‌راهش رفتم داخل مطب. عجولانه و بی‌حوصله نقاب‌اش را از صورت‌اش برداشت... زهی خیال باطل. اصلن به آن زیبایی که تصورش کرده بودم نبود. حتا حالت چشمان‌اش هم تغییر کرده بود... از خیال‌پردازی که کرده بودم خنده‌ام گرفت. کمی‌ بعد با خودم گفتم شاید تمام خاصیت نقاب به همین باشد؛ وسوسه

Wednesday, 15 May 2013

All that I want is nothing in the end

I close my eyes and open my heart
my hands reach out of my heart and find a rope
I pull as hard as I can and reach the end
I find all that I wanted
with both arms I hold all that I wanted so tight...
cannot believe the joy and happiness within

I open my eyes and there's nothing out there
Out there, there's nothing
absoloutly nothing
nothing whatsoever...


Sahar Bahiraei

Sunday, 28 April 2013

اسیر زمین

بال‌زنان آرام و آهسته به زمین فرود آمد. نور نقره‌ای رنگِ ماه همه چیزی بود که برای زندگی‌ جاودانی‌اش نیاز داشت. خوش‌بختی‌اش را باور نمی‌کرد. با خودش گفت: همین است سرزمین جاودانگی من؛ زمین...و به‌خواب فرو رفت. چمشمان‌اش را که باز کرد به‌جای نور نقره‌ای ماه، رگه‌های طلایی نور خورشید را دید که نیمی از بدن او را به رنگِ برنز درآورده بود. کمی که گذشت، دیگر توانِ بال زدن و فرار نداشت. در مدت زمان کوتاهی به یک مجسمه کاملن برنجی تبدیل شده بود. آری؛ سرزمین جاودانی‌اش را یافته بود، اما اسیر برای همیشه...

سحر بحیرایی- منچستر | آوریل ۲۰۱۳

شرح عکس: موجود افسانه‌ای نیمه انسان ساخت منطقه‌ی لرستان
قرن هفتم یا هشتم پیش از میلاد