Sunday, 16 November 2014

دف

تعریف این‌که چرا «دف» یک ساز عرفانی و معنوی‌ست بماند با عرفا و اساتید دف. اما از نظر من، دف یک سازِ بی‌شیله‌پیله و مهربان است؛ آن‌هم به چند دلیل: اگر هنرجویِ مبتدی این ساز را با دل‌ش دست بگیرد، آبرویِ او را نمی‌برد. فالش هم بزند، طولی نمی‌کشد خستگی شانه‌های نوازنده‌ی مبتدی که‌ دل به شانه‌های دف می‌سپارد، با زمزمه‌های ساز هم‌آواز می‌شود،.. البته به‌جای حس خر در چمن‌ی که تحویل‌ش می‌دهی‌، صدایی دل‌انگیز و صافی را به‌تو برمی‌گرداند که باورت می‌شود دف یک ساز عرفانی‌ست... خوب گوش کن! این زمزمه‌ها باز آبروداری می‌کند و چشمان خیس‌ نوازنده را در دل و صدای جادویی‌ش پنهان...

تمرینِ ترک ۱۵، وطن!...
آواز: همایون شجریان
شعر: سیاوش کسرایی


Thursday, 25 September 2014

آبادان،شهرِ خوبان

همین‌که زادگاه‌ت آبادان باشه کافی‌ه تا آخر عمرت بچه آبادان باقی‌ بمونی! اصل و نسب‌ت هر چه‌قدر هم که از اهمیت ویژه‌ای برای خودت برخوردار باشه، اما آبادانی بودن‌ت در اولویت قرار داره. بوی پالایشگاهِ نفت‌ و کارون آمیخته با هم، چنان رخنه می‌کنه توی وجودت که به ناف پاریس هم که بری، بوی قهوه و کراسون الا شکلا فایده‌ای به‌حال‌ت نداره که نداره...
پ.ن. گاهی‌ شایدبه‌تر باشه به زادگاه‌ت برنگردی یا حتا تصاویر جدیدی ازش نبینی... توی دل‌ت هم بگی: هر بلایی که سرش اومده، خاک آبادان هنوز مهربون‌پروره... بعد باخودت بلندبلند بگی: اومدم شب‌ها رو باور نکنم غصه نذاشت، اومدم غصه رو باور نکنم شب نمی‌ذاشت؛ همین...

آبادان،شهرِ خوبان

Friday, 27 June 2014

وازکتومی بد است به‌شرط آن که...!

نمی‌دانم هنوز رادیو گوش می‌کنید یا نه؛ اما امروز صبح، رادیو بی‌بی‌سی۴ برنامه‌ای را پخش کرد با عنوان: «شیوه‌ی جدید هجوم و تصرف وایکینگ‌ها»... بخشی از این گزارش بی‌بی‌سی که از یک تحقیق گسترده و علمی بهره می‌برد، هشدار تکان‌دهنده‌ای به‌همراه داشت که نظرم را جلب کرد: « این‌بار آن‌ها مانند هزاران سال پیش با قایق و تبر و سرنیزه حمله نمی‌کنند، بلکه از شیوه‌ آسان‌تری استفاده می‌کنند! امروزه از هر ۲۰ مرد دانمارکی یکی‌ اهدا کننده اسپرم است. البته دست‌چین کردن این افراد کار آسانی نیست. همین یک مرد که از میان ۲۰ مرد می‌تواند اهداکننده باشد، باید از مجموعه‌ی سلامت روحی‌ و جسمی‌، زیبایی ظاهر و هوش و ذکاوت بهره ببرد...» مخلص کلام این گزارش: «بانک‌های اسپرم دانمارک‌ به تمام نقاط دنیا ژن چشم‌آبی، مو طلایی و قدبلند صادر می‌کنند، تا جایی که رسمن ۳ محصول اول صادراتی دانمارک‌ رکورددار هستند: آبجو، لِگو و اسپرم...
نکته: از آن‌جایی که همگی ما آسیایی‌ها دل‌مان برای ورژن چشم‌آبی و کاکلِ‌زری ضعف می‌رود، این سوال پیش می‌آید که آیا این ممنوع کردن وَسِکتومی [یا همان وازکتومی]، می‌تواندربطی‌ به از بین‌رفتن نژادِ پاک آریایی و جانشین شدن آن با نژاد کاکل‌زریِ اسکاندیناوی داشته باشد یا نه؟! پیشنهادعملی: حالا که جمهوری اسلامی ایران به ممنوعیت عقیم‌کردن مردان تصمیم قاطعانه دارد، می‌بایستی با در اختیار گذاشتن رایگان «وایَگرا»ی‌ مرغوب و با کیفیت، شوروشوق از دست‌رفته را در میان آحاد مردم، تشویق و احیا کند تا شاید روزی به صادرات نژاد هم برسیم!

Tuesday, 10 June 2014

Unplanned visit

I always used to see the Imperial War Museum (IWM) from a distance and had reservations to go inside and have a look. My beliefs and principles are so strongly against war and glorifying this destructive and inhumane act… However, the genius, self-explanatory architecture of the museum’s exterior pulled me in last week (despite the kids opposing the decision). Am I glad to make this impulsive decision and go for an adventure of a different sort?
Quite contrary to my expectations, the whole purpose of the museum (in my opinion) is to show the ugly and horrifying face of the war in general. The “big picture show” was the highlight of the day. This award-winning 360° experience (proudly unique to IWM north) which is shown on the walls of the main exhibition space tells stories of the people who are affected in the war torn areas of the world. The biggest surprise of all was when my 9year old and 4year old made me promise to take them to this museum again this week.
As I am not a skilful photographer and the photos I took look as horrifying as war itself, I am not going to share them with you. Instead I put the link below to see what is going on in the IWM. 

Tuesday, 6 May 2014

اولین‌بار در خواب دیده بودم‌اش


گفتم از آشنایی شما خوش‌وقتم. خندید و گفت‌ من آشنای توام. و تنبورش را نواخت و نواخت... آری او درست می‌گفت، بارها او را در خواب دیده بودم.



Thursday, 1 May 2014

Let me dance...



From love comes understanding. From love comes detachment of self. From love comes unity with the divine nature. From love comes peace and harmony.
Fill me up with the endless source of love & light…with the absolute truth, in body & soul
Let me dance to eternity 

Tuesday, 28 January 2014

ترجمه متن رساله پولوس رسول به کاتبان | باب اول | آیات ۲۵-۳۲

خون جوانان بود و خون پیران بود و هردو تازه بود و بدان آسیاب‌ها گرداندند. شمشیر‌ها آخته بود و خندق‌ها به خون انباشته و خباثت بر عالم سلطان بود. خباثت سلطان بود و خون جوانان بسته شد و آب از آسیاب‌ها افتاد و مورخان در رسیدند. نعش‌ها بر زمین بود و خون‌ها بسته و لاشخور‌ها بودند و مورخان نیز. لاشخور بود و مورخ بود و خباثت بر عالم حکم‌فرما بود و خندق‌ها انباشته و جنگل‌ها سوخت و این تاریخ شد. تاریخ بود و مورخان آن‌را به طومار کردند و سیم و زر بر اشتران به گنجینه‌ها بردند. تاریخ به طومار بود و طومار ارجوزه شده و ارجوزه ابزار شیاطین بود و این‌همه کلام بود. و سال‌ها چنین بود و قرن‌ها چنین بود.

Friday, 10 January 2014

گر صبر کنی... چی‌؟

این‌که بر مخیله گرامی‌ روزها فشار بیاوری و بعد از کلی تعمق و تفکر به این نتیجه برسی‌ که در حال حاضر سعی‌ و تلاش و جنگ و جدال بیهوده است و تنها کار عقلانی همان صبر است که بزرگان بارها فرموده‌اند، کار چندان کمی‌ نیست... دستِ کم برای نگارنده که هفت ماهه به این باغ وحشِ عالم نزول اجلال کرده است.