Saturday, 14 September 2013

تو را نمی‌خواهند



تحمل همه‌چیز را دارم الی‌ این درد به‌خصوص. دستپاچه‌ام می‌کند... بی‌قرارم می‌کند

به‌یاد حرف دوستی‌ می‌افتم: مطالعه را فراموش نکن. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند و تو می‌مانی و به‌ترین یارت، کتاب. به ندای درون گوش می‌دهم و دستم به‌سمت کتابخانه می‌رود. کتابی‌ را بیرون می‌کشم و به آن نگاه می‌کنم. عنوان‌اش زن زیادی‌ست از جلال آل‌احمد. پوزخند تلخی‌ می‌زنم و در دلم می‌گویم لعنت بر این انتخاب.

کتاب یادگار اوست. یادگار همان اولین دیدار. مقدمه‌اش سخت است، نمی‌خوانم. ورق می‌زنم و به اولین داستان می‌رسم. سمنوپزان... زنی‌ در آب‌انبار خانه هوویش سم می‌ریزد و... داستان اول حالم را بدتر می‌کند و سرانجام کتاب به کتابخانه برمی‌گردد.

باز هم دستپاچه‌ام و دلهره دارم. سرم را می‌کنم زیر لحاف و باز هم فکر و خیال. مرا دوست دارد. می‌دانم. از رفتن من خوش‌حال نیست. آخر سوگلی حرم‌سرای‌اش هستم. اما من سوگلی بودن را نمی‌خواهم. می‌خواهم یکی‌یک‌دانه قلب او باشم... نمی‌شود... این‌را نمی‌خواهد. این‌جور چیز‌ها هم زور که نیست. گله و شکوه‌ای هم نیست.

از ناله‌های عاشقانه‌ خوشم نمی‌آید. مظلوم‌نمایی هم که حالم را بد می‌کند. به همین خاطر این شعر زیبا را تقدیم می‌کنم به خودِ خودم که دست از پا خطا نکردم و در هر شرایطی وفادار ماندم                ... 

شبیه هیچ‌کسی نیستی، خودت هستی
برای این‌که همینی، تو را نمی‌خواهند


 

آخر نوشت: منتظر محو شدنم هستم

1 comment: