آنروزی که عصبانی رفتی، در را محکم پشت سر خودت بستی و قول دادی دیگر برنگردی، هیچوقت به این فکر نمیکردی که کسی یا شرایطی مجبورت
کند به دور زدن و برگشتن.
سالها از رفتنات گذشته است و دلات مدام شور میزند. نمیدانی قرار است با چه کسی روبهرو شوی... در میزنی
در را باز میکند و روبهرویات ظاهر میشود...
خیلی سعی داری جا خوردنات را پنهان کنی. سرت را پایین میاندازی از شرم، از شرم اینکه چه بلایی به سرش آوردی.
این احساس گناه آمیخته با شرم و ناباوریها حقات است...
حالا که برگشتهای محکوم هستی تا جایی که ترمیم میشود درستاش کنی. دستی به سروگوشاش بکشی...
باید اول تمام دردهای بیحس شدهاش را لمس کنی... درد را باید تا تهاش کشید تا آدمت کند
باید بروی جلوی آینه بایستی و موهای سفیدش را دانهبهدانه بشماری... همینجور چینوچروکهای صورتش را. صبر کن... تمام نشده. با سختی هر چه تمام باید بروی روی وزنه و تا آن مثقال آخرش را هم یادداشت کنی. فکر نکن به همین راحتیهاست.
باید بنشینی و ساعتها با او خلوت کنی. دلاش را دوباره بهدست بیاوری. آنقدر زحمت بکشی تا دوباره رغبت کند جلوی آینه بایستد... شلوار جین بخرد و به راحتی زیپاش را ببندد
حالا که برگشتهای ... آخ! که چه وظیفه سنگینی است
باید تلاش کنی

ReplyDeleteحکایت برگشتن
هم حکایتی است عحیب