- سرم را کرده بودم توی کتاب و زور میزدم به دعواهای اتاق بغل توجهی نداشته باشم، اما نمیشد! راستاش اگر هم میخواستم فضولی کنم نمیتوانستم به جریان دعوا پیببرم چون به زبان عربی بحث و جدال میکردند. فقط لحظهای که میخواستم از آشپزخانه آب بیاورم دیدم که مرد نگاه تندی به زن کرد و با غضب گفت: «انتی مجنونه»! بعد هم چیز نامفهمومی زیر لب گفت و باز فریاد زد «هی مجنونه»...
بعدها پیبردم که زن همیشه به شوهر خود شَک داشته و او را بارها و علنی به داشتن همسر دوم متهم کرده است. البته او برای این اتهام ، هیچوقت مدرکی به جز حس درونی خودش نمییافت و شاید همین باعث میشد با دید تردید از خود بپرسد نکند دیوانه شدم!
در این میان، مرد که همواره این موضوع را سخت انکار میکرد، بارها جوری محکم و قاطعانه گفته بود زناش یک بیمارِ روانی ست که پدر و مادر زن نیز باور کرده بودند که عیب از دخترشان است...
اما زن تهِ تهِ دلش میدانست دچار توهم نیست و حساش به او دروغ نمیگوید...عاشقاش نبود، هیچوقت. ... گاهی هم که یادش میآمد در ابتدای جوانی وقتی در خیال خود عاشق یک خواننده لبنانی بود، چهگونه و بیرحمانه او را به همسری مردی درآوردند که فرسنگها با رویاهای او فاصله داشت، دلاش میخواست دیگر رفتار محافظه کارانه را کنار بگذارد، هوار بکشد و باصدای بلند از زمین و زمان شکایت سر دهد...
حالا بعد از تحمل اینهمه سال و خون جگر خوردن، دلاش به بچهها خوش بود که بزرگ شدهاند؛ به دختر بزرگاش که بهتازگی زایمان کرده بود. یکروز و در همین شلوغیهای نوهدار شدناش، شوهرش به خانه زنگ میزند و به او میگوید که با همسر دوم و بچهای که از او دارد، عازم الجزایر است و دیگر او را نخواهد دید...
گوشی را که قطع کرد، دیگر عصبانی نبود و حتا صدای فریادها و گلولهها را از بیرون خانه نمیشنید... فقط از ته دل خوشحال بود که او را نمیبیند. نفس راحتی کشید و روی مبل نشست. به خودش گفت «انا لست مجنونه»... دیدی! من دیوانه نیستم...
من اینروزها به مردم دمشق زیاد فکرمیکنم. به آنروزها که پیش خودم میگفتم: آخ! مردم این دیار چهقدر خونسردند و بیرگ! بیخیالی و آسوده خاطری بیش از حدشان، آزارم میداد.
Thursday, 4 October 2012
از راهِ شهود
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment