Monday, 17 September 2012

 روزها فکر من این‌است


تا به‌حال تلاشت بیهوده بوده
نمی‌رسی به او
به خودِ برتر
می‌چرخی و باز می‌چرخی
نمی‌دانی با کدام بیگانه‌تری
با او یا با این تن، این قفس
دل‌ت را خوش می‌کنی‌
مرغِ باغ ملکوتم
مرغِ باغ ملکوتم
مرغِ باغ ملکوتم نی‌ام از عالم خاک
می‌چرخی و باز می‌چرخی:
اما نه! حال‌ت هم‌چنان خراب است
ای خوش آن‌روز که پرواز کنم از بر دوست
به‌هوای سرِ کویش پروبالی بزنم
تمام توان‌ت را از دست داده‌ای به زمین می‌‌افتی
و
سکون
شمس تبریز اگر روی به من ننمایی
والله این قالب مردار به‌هم درشکنم
سوال مبهمی در ذهن آشفته‌ات تکرار می‌شود
آیا شمس خودِ او بود، خودِ برترش؟

No comments:

Post a Comment