Tuesday, 3 July 2012

دل‌ش رو داری بگی‌ خداحافظ؟



چمدان‌هایم را بسته و آماده سفرم. اما نمی دانم چرا ساعت‌هاست که همین‌جا نشسته‌‌ام و مثل مجسمه تکان نمی‌خورم؟ خیره به تو نگاه می‌کنم و آن ساختمان نیمه‌کاره روبه‌رو...
تصمیم به رفتنم به‌این خاطر نیست که کوچه خاکی و مردمانش با این ساختمان‌های نیمه‌کاره را دوست ندارم. من عاشق این منظره‌ام ، به‌خصوص همین موقع‌های روز، سر ظهر وقتی‌ پرنده پر نمی‌زند. راست اش را بخواهی یکی از نگرانی هایم همین ساختمان نیمه کاره است؛ همه اش می گویم نکند در غیاب من ساخته شود!
باید برایت توضیح بدهم دلیل رفتنم را... این حداقل کاری‌ست که در مقابل تو باید انجام بدهم؛ گاهی‌ اوقات برای رسیدن به جاده‌ای صاف و هموار باید از کوچه‌های خاکی گذشت. تقصیر تو نیست. تقصیر من‌هم نیست... جبر زمانه است.باید بروم...

پ.ن. بعد از خداحافظی برنگرد. حتا یک نیم‌نگاه هم نینداز. محکم به راه‌ات ادامه بده



No comments:

Post a Comment