ساعت دو بعد از نصف شب توی تاکسی از فرودگاه میاومدیم خونهای که
تاحالا ندیده بودیم، خونه خودمون. آقای راننده آهنگهای قدیمی گذاشته بود.
انگار میدونست حس من به این خیابونها و این فضا چیه. حس کشنده
نوستالژی... داشتی برام تعریف میکردی الان اصلا یادم نمیآد چی میگفتی.
آهنگ عوض شد... غرروبا که میشه روشن چراغا... حرفت رو بریدی، رو کردی به
راننده و گفتی راستی خبر فوت منوچهر سخایی رو دیشب دادن، درسته؟ اونم با
هیجان جواب داد که آره و کلی از داستان زندگی منوچهر سخایی گفت. بعد هم
گفت که خودش زمان شاه توی تهراننو مغازه کاست فروشی داشته.من که حسابی جا
خورده بودم رفتم به اون روزهای دور
زمان شاه بود یا بعد از
انقلاب یادم نمیآد. فقط اینقدر یادمه که رفته بودم از خشکشویی لباسهام
رو بگیرم. توی خیابون فرح آباد از دم در یه کاست فروشی رد میشدم... مرجان
میخوند: جنوبِ من، جنوبِ من، جنوبِ شهر خوبِ من... همونجا میخکوب شدم
و به در و دیوارهای اطرافم نگاه کردم. راستی که چهقدر خاطره روی این
درودیوارها حک شده بود
توی این فکرها غرق بودم و جلوی چشمام
دختر خانمهای مینیژوپ پوشیده با موهای اتو کرده رد میشدن و پسرها با
شلوار جینهای تنگ پاچه گشاد کاستهای جدید مرجان رو دست به دست میکردن
به
خودم که اومدم رسیده بودیم دم در خونهمون. خونهای که هیچوقت ندیده
بودیمش. هیجان داشتم. میخواستم تمام این لحظهها رو یکجا قورت بدم. از
اونجا که آدم عجولی هم هستم میخواستم تمام این سه هفته رو یکجا زندگی
کنم
بعد از سالها غربت نشینی اومده بودم توی این شهری که تا حد مرگ
دوستش دارم. اونم چی، پیش تو که بیشتر از این شهر دوستت دارم. تو نمادی
از همه این حسهای غریب من هستی. درست موقعی که اصلا به این چیزها فکر
نمیکردم ظاهر شدی
حالا باید با تو خاطره میساختم و وقتی برمیگشتم به دیار بارون و نم وکَپَک درد دوری تو روپُک به پُک، لحظه به لحظه میکشیدم
No comments:
Post a Comment