Tuesday, 17 July 2012

فلک درکارست



این‌همه افسردگی‌های بیهوده برای چیست؟
بی‌انگیزگی‌ها ، بی‌تفاوتی‌ها
زندگی‌ می‌گذرد... یعنی‌ این تویی که می‌گذری
پیش از آن‌که تمام شوی
در همین لحظه، اگر توان ایستادن داری بایست
پاهایت را محکم و استوار به روی زمین بگذار
و به هر قدمی‌ که برمی‌داری فکر کن، تمرکز کن
زندگی‌ همین الان، همین لحظه است

ابر و باد و مه‌ و خورشید و فلک درکارند

Sunday, 8 July 2012

Silence is a source of Great Strength

"Your work is not to drag the world kicking and screaming into a new awareness.
Your job is to simply do your work ...
Sacredly, Secretly, and Silently ...
and those with 'eyes to see
and ears to hear', will respond."
~ The Arcturians

Tuesday, 3 July 2012

دل‌ش رو داری بگی‌ خداحافظ؟



چمدان‌هایم را بسته و آماده سفرم. اما نمی دانم چرا ساعت‌هاست که همین‌جا نشسته‌‌ام و مثل مجسمه تکان نمی‌خورم؟ خیره به تو نگاه می‌کنم و آن ساختمان نیمه‌کاره روبه‌رو...
تصمیم به رفتنم به‌این خاطر نیست که کوچه خاکی و مردمانش با این ساختمان‌های نیمه‌کاره را دوست ندارم. من عاشق این منظره‌ام ، به‌خصوص همین موقع‌های روز، سر ظهر وقتی‌ پرنده پر نمی‌زند. راست اش را بخواهی یکی از نگرانی هایم همین ساختمان نیمه کاره است؛ همه اش می گویم نکند در غیاب من ساخته شود!
باید برایت توضیح بدهم دلیل رفتنم را... این حداقل کاری‌ست که در مقابل تو باید انجام بدهم؛ گاهی‌ اوقات برای رسیدن به جاده‌ای صاف و هموار باید از کوچه‌های خاکی گذشت. تقصیر تو نیست. تقصیر من‌هم نیست... جبر زمانه است.باید بروم...

پ.ن. بعد از خداحافظی برنگرد. حتا یک نیم‌نگاه هم نینداز. محکم به راه‌ات ادامه بده



Sunday, 1 July 2012

نوستالژی کشنده


ساعت دو بعد از نصف شب توی تاکسی از فرودگاه می‌‌اومدیم خونه‌ای که تاحالا ندیده بودیم، خونه خودمون. آقای راننده آهنگ‌های قدیمی‌ گذاشته بود. انگار می‌دونست حس من به این خیابون‌ها و این فضا چیه. حس کشنده نوستالژی... داشتی برام تعریف می‌کردی الان اصلا یادم نمی‌آد چی‌ می‌گفتی‌. آهنگ عوض شد... غرروبا که می‌شه روشن چراغا... حرفت رو بریدی، رو کردی به راننده و گفتی راستی‌ خبر فوت منوچهر سخایی رو دیشب دادن، درسته؟ اونم با هیجان جواب داد که آره و کلی از داستان زندگی‌ منوچهر سخایی گفت. بعد هم گفت که خودش زمان شاه توی تهران‌نو مغازه کاست فروشی داشته.من که حسابی‌ جا خورده بودم رفتم به اون روز‌های دور
زمان شاه بود یا بعد از انقلاب یادم نمی‌آد. فقط این‌قدر یادمه که رفته بودم از خشکشویی لباس‌هام رو بگیرم. توی خیابون فرح آباد از دم در یه کاست فروشی رد می‌شدم... مرجان می‌خوند: جنوبِ من، جنوبِ من، جنوبِ شهر خوبِ من... همون‌جا میخکوب شدم و به در و دیوار‌های اطرافم نگاه کردم. راستی‌ که چه‌قدر خاطره روی این درودیوار‌ها حک شده بود
توی این فکر‌ها غرق بودم و جلوی چشمام دختر خانم‌های مینی‌ژوپ پوشیده با موهای اتو کرده رد می‌شدن و پسر‌ها با شلوار جین‌های تنگ پاچه گشاد کاست‌های جدید مرجان رو دست به دست می‌کردن
به خودم که اومدم رسیده بودیم دم در خونه‌مون. خونه‌ای که هیچ‌وقت ندیده بودیم‌ش. هیجان داشتم. می‌خواستم تمام این لحظه‌ها رو یک‌جا قورت بدم. از اون‌جا که آدم عجولی هم هستم می‌خواستم تمام این سه هفته رو یک‌جا زندگی‌ کنم
بعد از سال‌ها غربت نشینی اومده بودم توی این شهری که تا حد مرگ دوستش دارم. اونم چی‌، پیش تو که بیش‌تر از این شهر دوستت دارم. تو نمادی از همه این حس‌های غریب من هستی‌. درست موقعی‌ که اصلا به این چیز‌ها فکر نمی‌کردم ظاهر شدی

حالا باید با تو خاطره می‌ساختم و وقتی‌ برمی‌گشتم به دیار بارون و نم وکَپَک درد دوری تو روپُک به پُک، لحظه به لحظه می‌کشیدم