Monday, 26 August 2013

دیوِ به خواب رفته



کاسب‌های «سوق حمدیه» (بازار دمشق) آن قدر گیر می‌دادند تا از آن‌ها خرید کنی و ول‌ات هم نمی‌کردند... سماجت‌شان گاهی مجبورم می‌کرد با عربی‌ دست‌وپا شکسته بلغور کنم پول ندارم، نمی‌خرم و از این جور چیزها... در این بین، کسی هم به من شک نکرد که قصدم از این بازارگردی‌های بی‌رویه و خرید نکردن‌ها چیست! راست‌اش بعد از مدت‌ها دوری از وطن وقتی‌ سر از سوقِ پرهیاهوی حمدیه درآوردم، خودم را در بین هم‌ولایاتی‌های عزیز از هرکجای ایران دیدم. کاروان‌های زوار، از اقصی نقاط ایران با پلاکارت‌های رنگ‌وارنگ حضور داشتند... کاروان مراغه، اردبیل، یزد، کرمانشاه، اصفهان و... نمی‌دانم چرا کشش عجیبی‌ به پیرزن‌های چارقد سفید با مو‌های حنا کرده و چادر نماز داشتم! ذوق‌زده و مثل آهن‌ربا، دنبال‌شان می‌رفتم و می‌رفتم تا جایی که نگاه‌های مشکوک آنان من‌را از رفتن باز می‌داشت... درست روز آخر که بعداز کلی صبر و اشتیاق قرار بود عازم تهران شوم، باز هوای سوق به سرم زد. باور کنید خودم هم نمی‌دانستم در آن شلوغی به‌دنبال چه هستم که ناگهان پسرک۹-۸ ساله‌ای جلوی من سبز شد. کمی‌ مرا برانداز کرد و ناگهان شروع کرد تندتند به عربی‌ حرف زدن. چیزی از حرف‌های‌اش دستگیرم نشد. آمدم بگویم مافی مساری (پول ندارم نمی‌خرم، ممنون). که یک‌دفعه دست‌اش را زد به کمرش و انگار چیزی یادش آمده باشد، با اندک لهجه‌ای گفت: حاج‌خانم! می‌گم رنگ‌مو نمی‌خوای؟ کرم نیوآ، ماتیک، عطر زنانه، نمی‌خوای؟ من مات‌ومبهوت به او نگاه می‌کردم که این پسرک دمشقی چه خوب فارسی حرف می‌زند. بعد‌ها برایم توضیح دادند که اکثر دست‌فروش‌ها و کسبه دمشق به علت وفور زوار ایرانی‌، فارسی را در همین حد رفع نیاز بلد هستند و این چیز عجیبی‌ نیست. با کمی مکث و آغشته با تعجب به فارسی جواب دادم که نه پسرم چیزی نمی‌خواهم. نمی‌دانم چیزی هم زیرلب به عربی‌ گفت یا نه؛ اما تا آمدم چیزی بگویم، در میان ازدحام جمعیت ناپدید شد...
حالا پس از گذشت سال‌ها و سفر به هزارتوی خاطرات، می‌اندیشم تاثیر نگاه این پسرک که تا امروز با من همراه است، عجیب‌تر از فارسی حرف زدن او بود! بچه‌های خیابان و کار... از خودم می‌پرسم حالا او کجاست؟ آیا تفنگ به دوش در جنگ با اسد است یا غم نان وادارش کرده در صف سربازان بشار، در مقابل مردم‌ باشد و یا...؟! نمی‌دانم چرا آن زمان‌ سوری‌ها را جور دیگری می‌دیدم؟ فکر می‌کردم این‌ها هرچه‌قدر هم نیازمند باشند، تنها دغدغه‌شان فلافل، بستنی و باقلواست و سیاست در آن‌ها نفوذی ندارد! قبل از اوضاع فعلی سوریه و پیش از سفر به‌ دیار و یار، بارها به دمشق سفر کردم.. همیشه بوی قهوه بود و هِل و فلافل و دیگر هیچ. اما حالا...