Saturday, 1 December 2012

الف.لام

می‌دانی! چند وقتی‌ست شادیِ عجیبی‌ به وجودم رخنه کرده. به‌ظاهر آرامم اما روحم انگار پروانه‌ای‌ست سبک‌بال، که از گلی‌ به گل دیگر پر می‌زند. در روزهای ملایمِ آفتابی با موسیقی‌ آرام ولی شورانگیز وادار می‌شوم به رقصیدن.همان‌جور که نشسته‌ام ، ساکن، روی همین صندلی‌، چنان می‌رقصم، چرخ می‌زنم و به اوج می‌رسم که ساعت‌ها سرمستم

فقط تو می‌دانی، این‌روزها بدون این‌که کسی‌ ببیند مدام لبخند می‌زنم. همین چندروز پیش درِ اتاقم را بستم و تمرین پرواز کردم. گفته بودی که یک‌بار بال‌هایت را قرض می‌دهی‌ تا پرواز را برای چند لحظه هم که شده تجربه کنم. اما هنوز جرات‌اش را نکرده‌ای . تو خوب می‌دانی اگر بال‌هایت را بگیرم چنان ناشیانه پرواز می‌کنم که خودم را به‌در و دیوار می‌زنم... صبر کرده‌ای برای آماده شدنم

راستی‌! چرا دیگر نمی‌آیی؟
بارها و بارها گفته بودی که همیشه کنارم هستی‌. و از تو چه پنهان می‌دانم که هستی‌... همین امروز اتاقم چنان عطر تو را گرفته بود که هرلحظه منتظر آمدنت بودم


باز هم بیا بهار من! جوری بیا که با چشمِ سر هم ببینمت

No comments:

Post a Comment