Saturday, 29 December 2012

نامه‌های عاشقانه جواهر لعل‌نهرو به همسر معاون پادشاه انگلستان



چندوقت پیش رادیو بی‌بی‌سی ۴ برنامه‌ای پخش کرد راجع به رابطه‌ی جنجالی - و بعضا اسرارآمیز - «جواهر لعل‌نهرو» و «لیدی ادوینا مونت‌بتن» (همسر نایب پادشاه بریتانیا در هندوستان). مونت‌بتن‌ها آخرین نمایندگان سلطه بریتانیا در هندوستان بودند و واقعه تاریخی‌ تجزیه هندوستان و ‌واگذاری قدرت به مردم هند در زمان آن‌ها به وقوع پیوست. نهرو در همین زمان نخست‌وزیر هند شد.

کتاب ادوینا و نهرو: یک رمان، به شایعات رابطه نهرو و ادوینا واقعیت می‌بخشد. نامه‌ها همه مضمون عاشقانه‌ ندارند. برخی‌ فقط شرایط روز در هندوستان و انگلستان را شرح داده و بسیاری از وقایع تاریخی‌ آن‌زمان در این مکاتبات به ثبت رسیده‌اند.

هرچند واقعیت و عمق رابطه نهرو و ادوینا هیچ‌گاه نمایان نخواهد شد اما این مکاتباتِ گاه‌به‌گاه روزانه، به وضوح عشقی‌ عمیق و شاید از نوع افلاطونی بین این‌دو را آشکار می‌سازد. به گفته «پاملا» دختر ادوینا، مادرش به لحاظ معنوی و روحی‌ اولین‌باری بوده که در کنار کسی‌ احساس برابر بودن را داشته است.

رادیو بی‌بی‌سی می‌گفت، نامه‌نگاری ۱۲ ساله بین این‌دو، تا زمان مرگ بانو ادوینا (در سن ۵۹ سالگی) ادامه داشته و ادوینا شبی‌ در خواب هنگامی که نامه‌های نهرو در کنار بسترش پراکنده بودند از دنیا می‌رود.



پی‌نوشت: کتابی بود در گونی کتاب‌های پدر و مادرم که هرسال به‌خاطر اجاره‌نشینی با ما از این خانه به آن خانه می‌رفت! علی‌رغم علاقه‌ای که به کتاب‌های اسرارآمیز داخل این گونیِ سیب‌زمینیِ چرک و پاره داشتم، هیچ‌وقت این‌یکی را حتا باز نکرده بودم. عنوان این کتاب بود «نامه‌های پدری به دخترش» که گویا یک‌سری از نصیحت‌ها و پندهای «جواهرلعل نهرو به دخترش «ایندیرا گاندی» را در برمی‌گرفت...

مطلب مرتبط: این روابط عاشقانه به روایت سینما



Saturday, 15 December 2012

پایانِ خزان

فصل زدودن تار عنکبوت‌های خاطرات
و خرافه‌های من

به‌سوی بهار قدم برمی‌دارم
و هراسم از سرما کم‌تر می‌شود

Sunday, 9 December 2012

با مولانا


  • چشم تو خواب می‌‌رود؟ یا که تو ناز می‌‌کنی‌؟
    نی به‌خدا که از دغل چشم فراز می‌کنی 
    چشم ببسته‌ای که تا ،خواب کنی حریف را
    چونک بخفت بر زرش دست دراز می‌کنی

Saturday, 1 December 2012

الف.لام

می‌دانی! چند وقتی‌ست شادیِ عجیبی‌ به وجودم رخنه کرده. به‌ظاهر آرامم اما روحم انگار پروانه‌ای‌ست سبک‌بال، که از گلی‌ به گل دیگر پر می‌زند. در روزهای ملایمِ آفتابی با موسیقی‌ آرام ولی شورانگیز وادار می‌شوم به رقصیدن.همان‌جور که نشسته‌ام ، ساکن، روی همین صندلی‌، چنان می‌رقصم، چرخ می‌زنم و به اوج می‌رسم که ساعت‌ها سرمستم

فقط تو می‌دانی، این‌روزها بدون این‌که کسی‌ ببیند مدام لبخند می‌زنم. همین چندروز پیش درِ اتاقم را بستم و تمرین پرواز کردم. گفته بودی که یک‌بار بال‌هایت را قرض می‌دهی‌ تا پرواز را برای چند لحظه هم که شده تجربه کنم. اما هنوز جرات‌اش را نکرده‌ای . تو خوب می‌دانی اگر بال‌هایت را بگیرم چنان ناشیانه پرواز می‌کنم که خودم را به‌در و دیوار می‌زنم... صبر کرده‌ای برای آماده شدنم

راستی‌! چرا دیگر نمی‌آیی؟
بارها و بارها گفته بودی که همیشه کنارم هستی‌. و از تو چه پنهان می‌دانم که هستی‌... همین امروز اتاقم چنان عطر تو را گرفته بود که هرلحظه منتظر آمدنت بودم


باز هم بیا بهار من! جوری بیا که با چشمِ سر هم ببینمت