Wednesday, 24 October 2012

یک قرارداد رسمی‌

آن‌روزی که عصبانی‌ رفتی، در را محکم پشت سر خودت بستی و قول دادی  دیگر برنگردی، هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کردی که کسی‌ یا شرایطی مجبورت کند به دور زدن و برگشتن.
 
سال‌ها از رفتن‌ات گذشته است و دل‌ات مدام شور می‌زند. نمی‌دانی قرار است با چه کسی‌ روبه‌رو شوی... در می‌زنی
در را باز می‌کند و روبه‌روی‌ات ظاهر می‌شود...
خیلی‌ سعی‌ داری جا خوردن‌ات را پنهان کنی. سرت را پایین می‌اندازی از شرم، از شرم این‌که چه بلایی به سرش آوردی.
این احساس گناه آمیخته با شرم و ناباوری‌ها حق‌ات است...

حالا که برگشته‌ای محکوم هستی‌ تا جایی که ترمیم می‌شود درست‌اش کنی. دستی‌ به سروگوش‌اش بکشی...
باید اول تمام درد‌های بی‌حس شده‌اش را لمس کنی... درد را باید تا ته‌اش کشید تا آدمت کند

باید بروی جلوی آینه بایستی و موهای سفیدش را دانه‌به‌دانه
بشماری... همین‌جور چین‌وچروک‌های صورتش را. صبر کن... تمام نشده. با سختی هر چه تمام باید بروی روی وزنه و تا آن مثقال آخرش را هم یادداشت کنی. فکر نکن به همین راحتی‌‌هاست.

باید بنشینی و ساعت‌ها با او خلوت کنی. دل‌اش را دوباره به‌دست بیاوری. آن‌قدر زحمت بکشی تا دوباره رغبت کند جلوی آینه بایستد... شلوار جین بخرد و به راحتی‌ زیپ‌اش را ببندد

حالا که برگشته‌ای ... آخ! که چه وظیفه سنگینی‌ است
باید تلاش کنی

Sunday, 14 October 2012

همین حوالی

حیفم اومد قبل از این‌که به دامش بیافتم شکارش نکنم

Thursday, 4 October 2012

از راهِ شهود


  • سرم را کرده بودم توی کتاب و زور می‌زدم به دعوا‌های اتاق بغل توجهی‌ نداشته باشم، اما نمی‌شد! راست‌اش اگر هم می‌خواستم فضولی کنم نمی‌توانستم به جریان دعوا پی‌‌ببرم چون به زبان عربی‌ بحث و جدال می‌کردند. فقط لحظه‌ای که می‌خواستم از آشپزخانه آب بیاورم دیدم که مرد نگاه تندی به زن کرد و با غضب گفت: «انتی مجنونه»! بعد هم چیز نامفهمومی زیر لب گفت و باز فریاد زد «هی مجنونه»...

    بعدها پی‌‌بردم که زن همیشه به شوهر خود شَک داشته و او را بارها و علنی به داشتن همسر دوم متهم کرده است. البته او برای این اتهام ، هیچ‌وقت مدرکی‌ به جز حس درونی‌ خودش نمی‌یافت و شاید همین باعث می‌شد‌ با دید تردید از خود بپرسد نکند دیوانه شدم!
    در این میان، مرد که همواره این موضوع را سخت انکار می‌کرد، بارها جوری محکم و قاطعانه گفته بود زن‌اش یک بیمارِ روانی‌ ست که پدر و مادر زن نیز باور کرده بودند که عیب از دخترشان است...

    اما زن تهِ تهِ دلش می‌دانست دچار توهم نیست و حس‌اش به او دروغ نمی‌گوید...عاشق‌اش نبود، هیچ‌وقت‌. ... گاهی هم که یادش می‌آمد در ابتدای جوانی وقتی در خیال خود عاشق یک خواننده لبنانی بود، چه‌گونه و بی‌رحمانه او را به همسری مردی درآوردند که فرسنگ‌ها با رویاهای او فاصله داشت، دل‌اش می‌خواست دیگر رفتار محافظه کارانه را کنار بگذارد، هوار بکشد و باصدای بلند از زمین‌ و زمان شکایت سر دهد...
    حالا بعد از تحمل این‌همه سال و خون جگر خوردن، دل‌اش به بچه‌ها خوش بود که بزرگ شده‌اند؛ به دختر بزرگ‌‌اش که به‌تازگی زایمان کرده بود. یک‌روز و در همین شلوغی‌های نوه‌دار شدن‌اش، شوهرش به خانه زنگ می‌زند و به او می‌گوید که با همسر دوم و بچه‌ای که از او دارد، عازم الجزایر است و دیگر او را نخواهد دید...

    گوشی را که قطع کرد، دیگر عصبانی‌ نبود و حتا صدای فریاد‌ها و گلوله‌ها را از بیرون خانه نمی‌شنید... فقط از ته دل خوش‌حال بود که او را نمی‌بیند. نفس راحتی‌ کشید و روی مبل نشست. به خودش گفت «انا لست مجنونه»... دیدی! من دیوانه نیستم...

    من این‌روزها به مردم دمشق زیاد فکرمی‌کنم. به آن‌روز‌ها که پیش خودم می‌گفتم: آخ! مردم این دیار چه‌قدر خون‌سردند و بی‌رگ‌! بی‌خیالی و آسوده خاطری‌ بیش از حدشان، آزارم می‌داد.