Friday, 6 April 2012

انتظار





خدایا! چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی‌ و ما رستگار
آمین

Thursday, 5 April 2012

حالا که آمده‌ای بمان





نه شاعر بودم و نه نویسنده، اما روزها و شب‌ها نوشتم و خط زدم و پاره کردم. روی دیوار نوشتم و پاک کردم. یقین داشتم که نمی‌خوانی‌ام ، نمی‌دانی‌ام .

غوغایی بود در من. اصرار داشتم تمام نشوم
پا فشاری من برآن بود که بخوانی‌ام وفراموش‌ام نکنی
با خودم عهد بسته بودم
باید آن‌چیزی را می‌نوشتم که تو بخوانی

روزهای انتظار و شب‌های خونِ دل خوردن. باور کن که خودم هم در تعجب بودم از این حس غریب.
تو عاشق نبودی و من همیشه می‌دانستم که عشق را به‌زور نمی‌شود
به‌دست آورد. اما شعله آتشی در دلم روشن شده بود که حاضر نبودم خاموش‌اش کنم. هرچه‌قدر که می‌سوزاند و درد می‌داد و اشک می‌شد و می‌چکید...
مصرانه می‌خواستم که بفهمی‌ام

عاشق تو بودن و عشق تو بودن دشوار است
عزیزم! حالا که آمده‌ای و می‌خوانی‌، بمان

می‌تونی‌ دور بزنی



موقع رانندگی‌ سخت درگیر افکارم بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم که چه‌قدر توی این چند سال اخیر اشتباه کردم. خاطرات‌ام رو مرور می‌کردم و هی‌ توی دلم می‌گفتم اشتباه کردم... یک‌هو بی‌اختیار بدون این‌که بفهمم، دهان باز کردم و بلند گفتم اشتباه کردم
شوک‌زده به اطراف نگاهی کردم که ببینم کسی‌ متوجه سکسکه فکری من شده یا نه... با چشم‌های معصوم و لبخند همیشه مهربونش نگاهم می‌کرد. به آرومی گفت عزیزم چیزی نشده می‌تونی‌ از بریدگی اول دور بزنی