Monday, 18 May 2015

امن‌ترین جایِ دنیا

در جایی که ایستاده‌ام مرکز ثقل زمین است. بله، درست همین‌جا! عشق را از شرق می‌فرستم به شمال، از شمال به غرب و از غرب به جنوب. و تمام فاصله‌هایی‌ که این جهات پر می‌کنند. از جنوب به جنوب‌شرقی، از جنوب‌شرقی به شرق، از شرق به شمال‌شرقی و از شمال‌شرقی به شمال. از شمال به شمال‌غربی، و از شمال‌غربی به غرب. از غرب به جنوب‌غربی، و...
عشق از خانه‌ام می‌گذرد و از محله‌مان. از این شهر و از این کشور... از تمام آب‌ها و خشکی‌ها و از این سیاره و از این کهکشان... به شعاع بی‌نهایت

Wednesday, 8 April 2015

چندمتر پایین‌تر

گفت‌: خب، این‌م از این
گفتم: یعنی‌ همین؟
گفت‌ پس چی‌ فکر کردی؟
گفتم: معنی‌ زندگی‌؟
گفت‌: دل‌ت خوش‌ه
گفتم: پس من می‌رم...
گفت‌: به‌سلامت، فقط یادت باشه دیگه شعار ندی...

سرم را اندخته‌ام به‌زیر و فقط می‌روم. بدون شعار...

Tuesday, 27 January 2015

بازگشت به طبیعت

آواز پرنده‌ای نهیب می‌زند: خاموش کن آن ضبطِ صوتِ مغزت را